تبليغاتX
بوی جوی مولیان آید همی


بوی جوی مولیان آید همی

دست نوشته های ارغوانی من

 

تمام تولدهای بچگیهامون رو یادت بیار

تمام پیراهن های چین چینی و آستین پفی که از پوشیدنشون کیف می کردیم.تمام برنامه هایی که توی تولدهامون اجرا می کردیم.تمام شعرهایی که باهاشون می رقصیدیم و خوش بودیم توی بچگی خودمان...

مریم!

یک عکس داریم که من توی بغل مامانم و تو داری من را می بوسی!یادت هست؟چقدر دوست دارم آن عکس را و آن ژست خوشگلی که برای بوسیدن من گرفتی! یا آن عکسی که دوتایی بغل عمه نشستیم و تو داری "مترو" می خوری!عکسی که پشتمان یک گاو میش بزرگ است را یادت است؟همانی که تو شانه هایت را بالا آورده ای و داری از ترس می لرزی و یک لبخند هندوانه ای هم روی لبت است!

 

مریم!

پاییز خیلی قشنگ است...مثل دختری می ماند که موهای قهوه ای آتشی رنگ دارد...

با خودش یک عالمه سوز و سرما می آورد...ولی خانه ها را گرم می کند.بخاری ها را روشن می کند.کاری میکند که بابا زودتر به خانه بیاید و دستهای یخ کرده اش را روی صورتم بگذارد و بگوید سوز سرما تا مغز استخوان آدم می رود...می دانی که سرما  همیشه بابا را به هیجان می آورد...شنیدن خبر موج سرمایی که از فردا وارد کشور می شود بیشتر خوشحالش می کند تا شنیدن خبر پیروزی پرسپولیس مقابل استقلال!

الان که دارم فکر می کنم می بینم "آذر" ی بودن چقدر به تو می آید....

مریم !

نمی گویم که غصه بخوری و توی فکر بروی و آه و ناله کنی!

ولی هیچ خوب نیست که این روزها بدون تو با مامان تجریش می رویم و من مانتوی نو می خرم و تو نیستی که مانتویم را بپوشی و من بگویم توی تن تو خیلی خوشگل تر است!

خوب نیست که پوست سه تا بلال را می کنم و با مامان و بابا بلال های شیر شیر می خوریم و جای تو را خالی می کنیم

خوب نیست که وقتی چایی می خوریم من دوباره تند تند شروع می کنم به حرف زدن و انقدر بلند بلند حرف می زنم که یاد تو می افتم:"رعنا!مگه بلندگو قورت دادی؟؟"

خوب نیست که پشت تلفن نمی شود هر چیزی را برایت تعریف کرد

خوب نیست که من می گویم به تو چیزهایی که مامان و بابا گفته اند نگویم که تو حواست پرت نشود

خوب نیست که بعد از ظهرها که می رسم دلم یکدفعه هوای تو را می کند که جلوی تلویزیون لم بدهی و با هم فوتبالیست ها ببینیم!

خوب نیست که من آن چند روزی هم که با هم بودیم مثل بچه ها برایت غر زدم و گریه کردم!

خوب نیست که الان که تولدت است این حرف ها را می زنم

هیچ خوب نیست

ولی این ها را گفتم

 

که بدانی این روزها بابا فقط وقتی می خندد که تو زنگ می زنی

و مامان همیشه شبها جایت را خالی می کند دور میز شام

و من حتی دلم برای غرغر زدن ها و اخلاق گندت هم تنگ میشود()-اصلا منظورم جریان اون سفر اخیر و قضیه خوابگاه نیست که تو زدی تو حال جمیع ما و من و مامان سه ساعت داشتیم تو رو روانشناسی می کردیم و این که چرا درست نمیشی()-

خلاصه....

مریم گلی جان خوب خودم!

دیدی چقدر زود گذشت روزهایی که من ۱۴ ساله بودم و تو ۱۵ ساله؟روزهایی که همه معلمها با دیدن من یاد شاگرد اولشان می افتادند؟روزهایی که من همیشه از تو کوچکتر بودم و هیچ وقت نرسیدم به کارهایی که تو می کردی -چون بزرگتر بودی- و من فقط نگاهت می کردم؟

امروز در ۲۰ سالگیت را پشت سرت می بندی و اولین قدمت را توی سرزمین ۲۱ سالگی می گذاری...توی کوله پشتیت پر است از چیزهای خوب:اتفاقات خوب...آدمهای خوب...دوستان خوب...دعاهای خوب...تصمیمهای خوب...

                                    آرزوهای خوب من را هم بهشان اضافه کن...

 

 

 همیشه همون پرنده رهایی باش که راه درست رو خودش پیدا می کنه...خودش قد می کشه...خودش پریدنو یاد میگیره

و همیشه ی همیشه

توی آسمون" خودش"

 پرواز می کنه...

 

 تولدت مبارک ....

 

 

 

نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 7:13 AM توسط رعنا| |


Design By : Night Skin