تبليغاتX
بوی جوی مولیان


بوی جوی مولیان

دست نوشته های ارغوانی من

از سال ها، خورشیدی هستی

از فصل ها بهار

و از ماه ها،

            اردیبهشت....

نوشته شده در شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 11:28 AM توسط مولیان| |

توی تنهایی نشسته بودم.چراغ خاموش بود.چراغ خاموش بود و پنجره باز بود.پنجره باز بود و پرده برای خودش جولان می داد.توی تنهایی نشسته بودم و دستهایم  لای موهایم بود.بستنی هایی که گرفته بودم را پرت کرده بودم روی میز.داد زده بودم که "همه ی مردای این شهر عوضین...همه شون بیمارن...." و اشکها همین طور سرازیر شده بودند.
توی تنهایی نشسته بودم و داشتم فکر می کردم که اتفاق خاصی نیفتاد.درست است اتفاق خاصی نیفتاد جز اینکه برای کسری از ثانیه ، وقتی صدای نفس کشیدنهایش را از پشت سرم شنیدم،قلبم ایستاد. چند لحظه کوتاه در مسیر آن پیاده روی طولانی شلوغ، در فاصله ی بین برگشتنم و دیدن مردی که با یک تنه از کنارم رد شد، نفس کشیدن یادم رفت.پیشانیم پر از عرق سرد شد.بعد....من ماندم و کوله ام که از روی شانه ام افتاده بود.صدای خودم را می شنیدم که داشت به مرد فحش می داد...."عوضی کثافت..."

توی تنهایی نشسته بودم . پر از تنفر بودم.همه به آن بدی نبودند. اما من از همه متنفر شدم.از همه آدمهایی که در مسیر آن خیابان بلند شلوغ می رفتند.از همه آدمهای لالی که مثل مترسک نگاهم کردند. از زنی که دست دخترش را گرفت و رفت و فقط نیم نگاهی به من انداخت.از مردی که سوار بی ام و مشکیش شد و در رامحکم بست.آنقدر محکم که مرا به خودم آورد. به اطرافم نگاه کردم.خودم بودم که وسط پیاده رو خشکم زده بود و آدمها می آمدند و می رفتند.به کیفم نگاه کردم. به خیابان نگاه کردم. به چراغ های روشنش و به مسیری که باید پشت سر می گذاشتم.حس می کردم پاهایم به زمین زیر پایم چسبیده.نفس هایم بریده بریده شده بود.چشمهایم می سوخت.دستهایم می لرزید.ترسیده بودم....من ترسیده بودم و دلم نمی خواست حتی یک قدم دیگر بردارم.

 توی تنهایی نشسته بودم.فکر کردم چه آدمهایی بدبختی هستیم که حتی توی شلوغی ها باید بترسیم.فکر کردم چه دختران بدبختی هستیم که همیشه باید بترسیم...فکر کردم  چه کار باید کرد با مردهایی که مردانگیشان پادشاهی کردن است.همه جا...حتی توی تاکسی های خطی.حتی توی اتوبوس های قراضه شرکت واحد...فکر کردم....فکر کردم...گاهی فکر کردن بهتر از گریه کردن جواب می دهد-گاهی ،نه همیشه-.  فکر کردنهایم مرا از مردم متنفر کرد.از این شهر بیزار شدم.از خیابانهایش که پر از خاطره بودند، بدم آمد.

توی تنهایی نشسته بودم.مامان در را باز کرد.چراغ را روشن کرد.نور زد توی چشمم.گفتم:"خاموشش کن لطفا". مامان چراغ ا روشن گذاشت. یکی از بستنی ها را داد دستم و زیرچشمی نگاهم کرد....

یک گاز بزرگ به بستنی زدم.گور پدر همه ی آدم ها.بغضم را قورت دادم و با خودم عهد کردم یک روز از این شهر کثیف وحشی می روم و قبلش نفرتم را روی همه ی آدمهایش بالا می آورم...


نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 0:52 AM توسط مولیان| |


خواب بودم.خواب دیدم پرواز می کنم.پرنده نشده بودم.اما پایم را که می زدم زمین و اراده می کردم، جایی بین زمین و آسمان می ایستادم. مثل وقتهایی که اراده می کنم دستم را بگذارم روی دستت.مثل وقتهایی که اراده می کنم چشمهایم را ببندم و به هیچ چیز فکر نکنم....به همین سادگی پرواز می کردم.توی خواب ذوق زده شده بودم.حس می کردم از شدت هیجان نفس کشیدن یادم رفته. جایی در اواسط داستان بود که فهمیدم خوابم. فهمیدم دنیا احتمالا به همان یکنواختی دارد برای خودش پیش می رود و این بی وزنی در دنیای دیگری جریان دارد. اینجا بود که جنگ من با خودم برای بیدار نشدن شروع شد. ترسیده بودم که نکند لحظه ی بعد چشمهایم را باز کنم و چشمم بیفتد به سقف بالای سرم...سعی می کردم خودم را در رویای خودم غرق کنم.سعی می کردم به بیدار شدن فکر نکنم.انگار که همه چیز در همان لحظه اتفاق می افتد.انگار که هیچ کاری ندارم جز بالا رفتن.انگار اصلا این خواب نیست.عین واقعیت است.بالاتر می رفتم.بالاتر و بالاتر...
پرواز، تکرار نشد.هیچ وقت.اما حس پرواز،مزه ی جدیدی داشت که زیر زبانم مانده. درست مثل کسی که عاشق شده باشد.اگر  آن حس مرموز شیرین لعنتی را تجربه کرده باشد،می داند یک عاشق دیگر از چه حرف می زند.وگرنه که هیچ.
پرنده ها موجودات خوشبختی هستند...

*"هرکه به من می رسد،بوی قفس می دهد/جز تو که پر می دهی،تا بپرانی مرا"


نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 1:42 AM توسط مولیان| |


قسمت دردناک بعد از سفرها،دلتنگیش است. روی غلتک زندگی معمولی که می افتم، یک دفعه-یک لحظه- یاد صبح های سرد مدینه می افتم که می دویدم تا به صف های نماز برسم.یاد پیرمرد سیاه پوستی می افتم که شد قشنگتریم تصویر من از مدینه. سیاهیش شبق گونه بود و برق می زد. روبروی گنبد ایستاده بود.نگاه می کرد و نمی کرد.مثل نگاه کردن به خورشیدی که چشم آدم را می زند با خیره شدن، به گنبد نگاه می کرد و سرش را برمی گرداند.چشمش را می انداخت پایین و اشک می ریخت.گریه می کرد و اشک ها روی پوست سیاهش می لغزیدند...و دوباره یک لحظه نگاه می کرد و سرش را به ناباوری تکان می داد و باز هم اشک می ریخت...

وداع...طواف وداع...با خدا هم آدم وداع می کند مگر؟ این را من گفتم...
خیال چیز خوبیست.چشمهایم را می بندم و خیال می کنم روی پله های باب الفتح نشسته ام و دارم نگاهت می کنم...خوب است که یک بار دیدمت.اینطور تصورت آسانتر است.مثل عاشقی که یکبار معشوقش را از نزدیک دیده باشد یا معشوقی که عاشقش را....

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 11:39 PM توسط مولیان| |


پنجره را باز می گذارم که هوای شب بهاری توی ریه هایم جریان پیدا کند.چشم هایم را می بندم و فکر می کنم اگر کمی پایین تر را هم می دیدی بیشتر دوستت داشتم.این بالانشینی ها و خوب گویی هایت از خودت-نمی خواهم بگویم غرور و خودپسندی- من را بدجوری از تو دور می کند.می دانی؟ مامان به ما یاد نداده از خودمان تعریف کنیم.با اینکه وقتی کسی از خودش تعریف می کند تعجب نمی کنم، اما توی دلم می خندم.خودم را جایش می گذارم و می بینم هیچ جوره نمی شود جایش باشم! این کلمه ها از آن کلمه هایی نیستند که بتوانند از دهان من در بیایند...


نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1391ساعت 1:57 AM توسط مولیان| |

+یعنی جدا فکر نمی کردم بعد از برگشتن، اتفاقایی بیفته که تا این حد داغونم کنه....همیشه باید یه سری اتفاق بیفته که همه چیو کوفتت کنه...

نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 11:55 PM توسط مولیان| |


پیرمرد سرش پایین بود. عصایش را -محکم و ریز-دوبار به زمین زد...تق تق...که یعنی نگاه کن به فال های حافظ توی دستم.

که یعنی تو را به خدا بخر....که یعنی مردشور این زندگی را ببرند،نگااااه کن لعنتی.....که یعنی راهت را نکش و برو.من را ببین که اینجا ایستاده ام توی سرما و دارم می لرزم....که یعنی فقط وایسا...وایسا...تو را به خدا وایسا....

و منی که رفتم.

نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 0:8 AM توسط مولیان| |

1)

میگه:"بالاخره هرکی تا حالا یه رنگی به زندگیش زده دیگه..." و من فکر می کنم که زندگیم پر از رنگ است.پر از رنگهایی که یکرنگی را گرفته از من...و فکر می کنم،من چه رنگی به زندگیم زده ام؟ چه کار کرده ام تمام این بیست و یک سالی را که از خدا گرفته ام...و یاد حرف تو می افتم که می گفتی آن چیزی که خودم می خواهم نیستم.و فکر می کنم من هم.من هم آن طوری که خودم می خواهم باشم نیستم...

میگه:"همه بیاید یه کاری کنیم که این سفر یه رنگ خدایی به زندگیمون بده...".و من فکر می کنم "رنگ خدایی".چه کلمه کلیشه ای مبهمی...رنگ خدایی دادن به زندگی، هیچ وقت جذابیتی که در معنایش هست را به تصویر نمی کشد...هیچ وقت...

2)

میگه :"رعنا...اون جا که رفتی به پای آدمها نگاه کن...به گردششون..." و من فکر می کنم واااااای...عجب پیشنهاد خوبی....عجب راه خوبی برای فرو رفتن در عمق احساسی که می توانی از آنجا بگیری...

قرار است به توصیفات آدمهای دیگر گوش ندهم.قرار است بگذارم آن حسی که می خواهد بیاید خودش،در لحظه بیاید...دارم فکر می کنم برای ارزویی که برآورده خواهد شد...چندتا آرزو دارم که نمی دانم کدامشان را بخواهم از خدا...به تصاعدی کردنشان هم فکر کرده ام حتی!

3)

همیشه رسیدن به چیزی که انتظارش را می کشی،خیلی شیرین است. دفتر آرزوهایم را که ورق بزنی،می بینی همیشه این سفر یکی از آروهایم بوده است.نوشته ام:"آخه چرا....این همه آدم میان و میرن...چرا منو راه نمی دی..." مفهوم این عبارت ها دقیقا همینیست که نوشته ام.دقیقا همین حس گله مندی...و خوبی خدا این است که گله هم که می کنی باز هم خدای خوب تو می ماند...

4)حالا باید بروم خط بزنمش در لیست آرزوها.که یعنی خدا برآورده اش کرده...که یعنی من به اندازه غیر قابل وصفی خوشحالم ....که دوست دارم خدا از ان بالا پایین می آمد که سخت در آغوشش می گرفتم ...

پ.ن:

بدی های من را به خوبی های خودتان ببخشید...دوستهای دیده،ندیده،مجازی،غیرمجازی، دوستهای از نوع "پارسال دوست،امسال آشنا" ،دوستهای قدیمی خوب خوب خوب:)

*حمیدرضا برقعی



نوشته شده در جمعه 12 اسفند1390ساعت 10:40 PM توسط مولیان| |


مهم نیست که اول نشده ای.دوم بودن هم خوب است.حتی سوم بودن.حتی آخر بودن هم بد نیست. وقتی آخر هستی،آخری... و این به این معنی نیست که "بد" ی. اول بودن اما-به خودت نگیر- ،آدم را حریص می کند. دوست هایت را مثل تراکتور می بینی.تراکتورهایی که می خواهند از رویت رد بشوند و تو را له کنند. آدمها    می شوند رقیب و دوستها می شوند دشمن. اصلا دنیا یک جوری سیاه و سفید می شود. تعریف آدمها را به چشم "عامل انحرافی تمرکز" می بینی.فکر می کنی پشت تعریف ها دارند نفرینت می کنند.دوست داشتنها را هم بد می بینی.فکر می کنی چون اولی دور و برت شلوغ شده است.اشتباه هم نیست.آدمها همه از بالا بودن لذت می برند و نزدیک کسی ایستادن که بالای قله است،این شانس را به آدم می دهد که دستش را بگیرد و بالا بیاید. ببین...این طور که نگاه کنی، تو دیگر خودت نیستی....تو همان آدمی هستی که نفر اول است، همانی که بهترین است...هیچ کس از خودت حرف نمی زند. از اول بودنت می گوید.....اشتباه نکن. من هم عاشق اول بودنم. عاشق اینکه کارهایم را-هرچه باشد- به بهترین نحوی که می توانم انجام دهم. گفتم به بهترین نحوی که می توانم و این لزوما به این معنا نیست که بهتر از همه.ممکن است جفتش در نهایت به یک چیز برسد. اما فکر کردن به اینکه باید بهتر از "همه" باشم،آدم را دیوانه می کند.اضطراب آدم را مثل پتوهای سردی که بیشتر لرز به جان آدم می اندازد تا گرما، در بر می گیرد.آدم به هرجایی چنگ می زند که خودش را بالا نگه دارد....
سال هایی بود که فکر می کردم باید همیشه اول باشم.اول بودن،خیلی چیزهای خوب را از من گرفت.چیزهایی که وقتی به پشت سرم نگاه می کنم حسرتشان را می خورم. از یک جایی به بعد همه چیز را رها کردم. همه ی این وسواس های استرس زای لعنتی را دور ریختم.پیش خودم گفتم زندگی کردن را از یک جایی باید شروع کرد.شروع کردم و این دفعه از راهی که برای خودم قابل درک بود، رفتم. راستش را بخواهی خیلی جنگیدم با آن حس حریصانه و خودخواهانه لعنتی ... خیلی وقتها گوشهایم را گرفتم که حرفهای بقیه را نشنوم،چشم هایم را بستم که چشم های پرسش گر بقیه را نبینم. یاد گرفتم که نباید برای همه پاسخی داشت. اینکه جواب خودم را بدهم، بفهمم خودم می خواهم چه کار کنم، کافیست.هم کافی و هم لازم.
آن دوران را پشت سر گذاشته ام.آن حس مسخره لعنتی کمتر به سراغم می آید و هر وقت دوباره سر بر می آورد، می خندم و به ادامه زندگی نگاه می کنم.این طور که زندگی می کنم شادترم. درست است گاهی وقتها به هم می ریزم، گریه می کنم مثل بچه ها، به برج میلاد خیره می شوم و فکر می کنم چه کار کرده ام؟،اما این همه زندگی نیست....زندگی خیلی زیباتر شده است...روی قشنگش را خیلی بیشتر از روی تاریکش ، نشانم می دهد...
اول بودن، به قیمتی که یک شب از غصه دق کنی و فردا مثل یک جنازه از تخت بلند شوی هیچ خوب نیست.اول بودن به قیمت اینکه مادرت -حتی یک لحظه- دلش بلرزد، نمی ارزد...می دانم ... می دانم این حرفها مثل حرف های کسیست که هدف تو را نمی فهمد.دنیایش از دنیای تو جداست و چیزی از پیشرفت در زندگی نمی داند...
کاش به خوبی بودی که فکر می کردم.می دانم هستی.اما همین اول بودن،این اول بودن لعنتی از تو کارهایی می خواهد که از خوبی هایت کم می کند.کاش می شد بدون اینکه مستقیم توی چشمهایش نگاه کنی، تصاحبش می کردی...

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 7:47 PM توسط مولیان| |


آن وقته هایی که گودر بود و شبانه روزم را توی گودر می گذراندم،عادت کرده بودم هر وقت شعر قشنگی لابلای نت های آدمها ،توی کامنتهایشان یا هرجای دیگری می دیدم سریع کپی پیستش می کردم روی این صفحه های کوچک بنفش و زرد و آبی روی دسکتاپم. این اواخر زیاد شده بودند.خیلی زیاد.نزدیک 60-70 تا شعر ناب که وقتی می خواندمشان موهای بدنم سیخ می شد.وقتی می خواندمشان دوباره و سه باره و چندباره برای خودم تکرارشان می کردم.با خودم می خواندم:"دستهایم را باز کرده ام/اگر نیایی/ به مترسکی می مانم...".با خودم می خواندم "سربازها به نام پرچم می دوند/به نام پرچم به خاک می افتند ..."- همین الان ادامه ی این شعر را یادم رفت و جایی نیست که از روی آن بنویسمش- .مضمونش این بود که سربازها به خاطر پرچمی می میرند که با باد به هر سو می چرخد....این شعر را می خواندم و با خودم فکر می کردم چقدر درست است؟ گاهی که دلم می گرفت با خودم می خواندم:"دلم گرفته برایت زبان ساده عشق است/سلیس و ساده بگویم،دلم گرفته برایت".گاهی شعر کاملی که با "تو نقش جهان،هر وجبت ترمه و کاشی/من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی" شروع می شد را با خودم بلند بلند زمزمه می کردم.از آن شعرهایی بود که شاعر بودن شاعرش را فریاد می زد....گاهی می خواندم"افتادم به جاده ای که دوست می داشتم/ و جاده مرا برد...برد....برد.... به جایی که دوست نمی داشتم" یا "می دانم این جاده ای که زیر پای تو نشسته است/یک روز تو رار از من می گیرد"..."در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است/آدم به خنده های تو معتاد می شود".گاهی شعر خیام را می خواندم "ای آنکه نتیجه ی چهار و هفتی /وز هفت و چهار دائم اندر تفتی/می خور که هزار باره بیشت گفتم/باز آمدنت نیست چو رفتی، رفتی" و با خودم فکر می کردم چهار و هفت یعنی چه؟!.....خیلی بودند.شعرهای قشنگی که تک تکشان را با عشق جمع کرده بودم خیلی بودند....
یک روز که لپ تاپم را داده بودم به یکی از بچه ها برای ارائه ی شان،تک تک این صفحه های کوچک را بست که یک وقت چشم استاد و دانشجوهای فضول به شعرهای عاشقانه اش نیفتد.یک وقت "می توانی بفهمی چقدر دوستت دارم؟ می توانی این رادرک کنی....." را نبینند....تک تک این صفحه ها بسته شدند.برای همیشه...

و این بود یکی از دردناکترین خاطرات زندگی من....وقتی لپ تاپ را روشن کردم و دیدم صفحه ی دسکتاپ خالی خالی است....

پ.ن:

1/چنان به موی تو آشفته ام به بوی تو مست/که نیستم خبر از هرچه در دو عالم هست

2/مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم/که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

3/تو دیگه داری میری،این اختتام رویاست/این آخرین سکانس فیلم کازابلانکاست...

4/از تخلیه های ذهنی ...

5/یه بخش کوچیک از شعر(های) خوبی که خوندید رو برام بنویسید:)



نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390ساعت 11:4 PM توسط مولیان| |

اولا که صاف بشین ... چه معنی داره آدم انقدر قوز کنه موقع نشستن

بعدشم اینکه ادای آدمای بدبخت رو در نیار دختر جان! کی بود می گفت آدم مشکلات خوب داره و مشکلات بد! اینایی که تو داری مشکل خوبن! پس فردا انقدر مشکلای حل نشدنی داری که دعا می کنی به جاش صد تا از این مشکلای خوب داشتی...
آدم اندوه های بزرگ داره و اندوه های کوچیک...این مشکلات کوچیک باعث می شن پس فردا اندوه های بزرگ نداشته باشی...-حالا واقعا می شن؟ خدا کنه...-
+چند وقته دارم از این پستهای آبکی می ذارم اینجا؟حسابش از دستم در رفته...
+میشه با طیب خاطر گفت لعنت به این درس مزخرف SE

نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 0:45 AM توسط مولیان|

+همه ی آدما از دور قشنگترن...به خاطر همینه که نمی خوام زیاد بهشون نزدیک شم.بهشون نزدیک که می شم نا امیدم می کنن....
+یکیش خودم!

نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 1:5 AM توسط مولیان|


ما هیچ سالی شب یلدا نداریم.یعنی چیز علی السویه ایست برایمان.بابا غر می زند از ترافیک شب یلدا و نمی داند مردم چرا همین طور توی خیابان ها از این طرف به آن طرف می روند و چرا نمی شینند توی خانه هایشان. مامان هر سال انارها را دان می کند توی یک ظرف بلوری،آجیل ها را جدا جدا می ریزد توی کاسه های کوچک چوبی، پسته ی شور جدا،تخمه ها جدا،کیشمیش جدا،فندق جدا،گندم شادونه ها جدا....

من حافظی که از حافظ خوانی مدرسه بردم را می آورم و فال حافظ می گیریم و وقتی جواب نمی دهد نتیجه می گیریم که سر حافظ امشب زیادی شلوغ است و حسابی قاطی کرده...

بابا هندوانه ای که از هفته قبل خریده را می آورد. چاقو را می کشد تویش.همه خیره می شویم به هندوانه که ببینیم آخر سر قرمز از آب در آمده یا نه....بابا که هندوانه را نصف می کند میبینیم نارنجیست.می خورد توی ذوق همه مان.می خوریم.شیرین است....

بابا فال می گیرد و من وسطش "به به" گفتنم جاری می شود.بابا می پرسد :" خوب اومده.نه؟" سر تکان می دهم که یعنی "عالی"...بابا به حافظ خوانیش ادامه می دهد و من فکر می کنم بابا هم خوب حافظ می خواند...

امسال دانشگاه ،مجوز برگزاری مراسم شب یلدا را نداد.عوضش ما چهارتا توی اتاق کوچک خودمان سفره چیدیم.انار و آجیل و حافظ گذاشتیم رویش، انار خوردیم و ده بار حافظ باز کردیم به نیت های مختلف و خندیدیم و خندیدیم و خندیدیم...

یک معلم انشا داشتیم که می گفت آخر انشاها و نوشته هایتان نتیجه گیری نکنید.حرف درستی می زد.اما اگر این را نگویم نمی شود...واقعا چه اهمیتی دارد که امشب یک دقیقه بلندتر است و از فردا ظلمات در بطن روشنایی ها فرو می رود؟ روشنایی ها همین است که همه جمع شویم،حتی بدون کرسی و مادربزرگ و پدربزرگی که اتفاقا همین شب یلدایی رفت...یعنی بعد از مدتها همه، سه ساعت تمام توی خانه، پیش هم جمع شویم...،یعنی توی اتاق کوچک دانشکده آنقدر بخندیم که دل درد بگیریم...


نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 11:34 PM توسط مولیان| |

                                                                                                         

+فرض کنیم درون آدما مثل یه دالون می مونه که پر از پنجره است و اگه همه ی پنجره ها باز باشن،میشه ته دالون رو دید.وگرنه هرچی پنجره ی بیشتری بسته باشه،تصویری که از پشت پنجره هادیده میشه،محوتر و نامفهوم تره...بعضیا از روی همین تصویر محو هم حدسای درستی می زنن...اما بعضیا نه...
نمی دونم چقدر این تشبیهم به دردبخور بود.اما حس جالبیه که یکی تموم این پنجره ها رو باز کنه و خود حقیقیش رو به شما نشون بده.دیگه نیاز به تنگ کردن چشمها نیست تا تصویر حقیقی رو کشف کنی.یکی که وقتی حرف می زنه هیچ چیز زیاد پیچیده نباشه.هیچ تلاشی برای فهمیدنش لازم نباشه.همه چیز در کمال وضوح بیان میشه.همه چیز روشن و ساده است،اما کمی نفس گیر.
من این صداقت های نفس گیر رو خیلی دوست دارم...

نوشته شده در شنبه 26 آذر1390ساعت 0:22 AM توسط مولیان| |

+یک روز از این شهر کثیف وحشی می روم و قبلش نفرتم را روی همه ی آدمهای نفرت انگیزش بالا می آورم....

نوشته شده در یکشنبه 20 آذر1390ساعت 11:47 PM توسط مولیان|


پ.ن:قم/قبرستان شیخان/عاشورای 90

نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 6:35 PM توسط مولیان| |

+دوست دارم تک تک موهایم را بکنم از بس که کار دارم و حرص پروژه هایم را می خورم...از بس که از صبح تا شب دارم پروژه ی مهندسی نرم و معماری کامپیوتر می زنم و می خوانم و می نویسم!
به شدت منتظر فردا هستم که تمام شود و من بمانم و یک هفته تعطیلی و فقط دو صفحه ی ناقابل ترجمه و تفسیر(!) مقاله ی معماری کامپیوتر!
+فردا از یک چیز دیگر هم می ترسم و باورم نمی شود که از همچین چیزی می ترسم!تا حالا شده به خودتان بخندید به خاطر  ترسیدن از یک چیز مضحک؟

+دکمه ی BackSpace تازگی ها گیر می کند و زیادی کلمه هایم را می خورد. مثل"دو" ی اکتاو یکی مانده به آخر. زیادی کشیده می شود وقتی فشارش می دهم و صدایش پخش می شود بین بقیه ... باید یک فکری به حال این دو تا هم بکنم...

+کاکتوسهای عزیزم یکی پس از دیگری دارند می میرند.تنها کاری که از من بر میاید این است که گندیدنشان را نگاه کنم و نهایتا با یک قاشق بزنم زیرشان و بندازمشان توی آشغال ها...

+مهسا پشت مانیتور خوابش برده...

+خیلی خسته م.خیلی...

نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 0:26 AM توسط مولیان| |

1.گفت دلم می خواهد بروم.دلم می خواهد از این مردمی که مرا دیگر گونه می خواهند فرار کنم.من آن چیزی نیستم که اینها می خواهند.هیچ وقت به بلندای انتظارهایشان نمی رسم. بگذار بروم.بگذار بروم...
ژان باتیست روی تخت نشسته بود.دستهایش را لای انبوه موهایش فرو برد و آه سختی کشید:"من اینجا به تو احتیاج دارم دخترجان...بدون تو نمی توانم در برابر فشارهای فرانسه مقاومت کنم.اگر ناپلئون تو را گروگان بگیرد چه؟ چه کاری از دست من بر میاید دزیره..."
-مرا گروگان نخواهد گرفت.چه طور کسی را که برای او یک پالتوی پوست سمور فرستاده گروگان می گیرد.من ارزشی برای او ندارم ژان باتیست...
-برای من داری...

2.مثل یک گرگ زخم خورده می خندید.می خندید و وحشیانه فریاد می زد.
-برای چه مسیح را می پرستی؟ برای اینکه به صلیب کشیده شد؟برای اینکه در دستهایش میخ فرو کردند؟ چشمهایت را باز کن و من را ببین...صدها بار در دستهایم میخ فرو کردند.زیر هزاران ضربه ی تازیانه خمیده شدم.صورتم را نگاه کن اسقف بزرگ! ببین دیگر هیچ نشانی از آرتور زیبایت در آن می بینی؟ ببین پسری که هیچ وقت برایش پدری نکردی را می بینی؟ چشمهایت را باز کن و قبل از اینکه حکم مرگم را امضا کنی یک بار دیگر آرتورت را ببین....
صدایش بیشتر به زوزه می مانست:
-آآآه ...از همه ی تان متنفرم...حالم از همه تان به هم می خورد...

3.کونتا را بلند کرد.فرزند تازه متولد شده اش را رو به آسمان گرفت و در گوشش زمزمه کرد:

-فرزندم! اینک ببین،خداوند را،این تنها کسی که از تو بزرگتر است...
باران شروع به باریدن کرده بود...


پ.ن:برداشتهایی غیرآزاد از  "دزیره"،"خرمگس" و "ریشه ها"...
نوشته شده در جمعه 11 آذر1390ساعت 1:27 AM توسط مولیان| |


دلم می خواست فاصله ی دانشگاه تا خانه را که می آیم یک دوست خوب بود که دست هم را می گرفتیم  و توی راه بلند بلند از اتفاقات  جدید دانشگاه می گفتیم.هر از چند گاهی از شیرینی الهیه رولت های خامه ای می گرفتیم و اصلا هم نگران چربی های اضافه و چاق شدن نبودیم. توی باران پاییزی ای که به تگرگ می خورد، راهمان را کج می کردیم طرف تجریش و آش رشته ی داغ می خوردیم و من تند و تند بخارهای روی عینکم را پاک می کردم....

دلم می خواست جلوی نگاه های خیره ی آدمها را می گرفتم.جلوی متلک پرانی هایشان را،دلم میخواست عصرها که کیفم را می اندازم روی تختم و چادرم را روی صندلی ، حرفهای مفت آدمها روی دلم سنگینی
نمی کرد...

دلم می خواست تو شادتر بودی.سهم من از با تو بودن فقط صبح های اخمویی نبودند که هنوز ناراحت بیدار شدن ساعت هفت صبحند.دلم می خواست می دانستی که من چقدر دوستت دارم...

دلم می خواست تو بیشتر می خندیدی.فقط موقعی که دندانت درد می کرد،ساکت بودی، چون دکتر گفته فکت را تکان نده....

دلم می خواست آن روز به تو می گفتم که حرفهایم خیلی بوی بدجنسی می داد.بگویم پشیمانم.بگویم باز یک طرفه به قاضی رفتم.باز چشمم را روی خوبی های آدمها بستم....

دلم می خواست به تو می گفتم یاد بگیر از آدمهایی که محبت هایت را نمی بینند،دوری کن.

دلم می خواست به تو می گفتم تو درمورد خودت راست می گفتی.من سخت در اشتباه بودم.

دلم می خواست به تو بگویم که تو خیلی آدم خوبی هستی.که من سادگیت را دوست دارم.دلم می خواست به تو بگویم من عادت بدی دارم و شروع می کنم آدمها را شبیه هم فرض کردن.بگویم فلانی شبیه فلانیست.حرف زدن ایکس شبیه ایگرگ است.دلم می خواست به تو بگویم که دنیایی که تو داری را در هیچ کس دیگری پیدا نکردم....تو شبیه هیچ کس نبودی دوست خوب من....

دلم می خواست بگویم چرا؟ چرا وقتی که باید می نشستی کنارش،دستت را می گذاشتی روی دستهای یخ زده از ترسش، اشکهایش را پاک می کردی،رفتی....به همین سادگی...

دلم می خواست یاد می گرفتی که همه را با هم دوست می داشتی...که انقدر در دوست داشتن خساست به خرج نمی دادی....

دلم می خواست آن پدر و دختری که آن روز گوشه ی خیابان افتاده بودند را بیاورم خانه،پتو بیندازم دورشان،سوپ داغ بگذارم جلویشان و با اینکه می دانم هیچ چیز درست نمی شود بگویم:همه چیز درست می شود.نگران نباشید...

+هر خط یک مخاطب خاص دارد.

نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1390ساعت 8:49 PM توسط مولیان| |


+هعی....
بارون بد چیزیه لامصب.بارون با صدای سه تار...انگار بیرون دارن گروهی دف می زنن.تو اتاق کوچیک منم یکی داره همنوایی با سه تار می کنه...

نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390ساعت 1:13 AM توسط مولیان| |


Design By : Night Skin