بوی جوی مولیان
دست نوشته های ارغوانی من
مهم نیست که اول نشده ای.دوم بودن هم خوب است.حتی سوم بودن.حتی
آخر بودن هم بد نیست. وقتی آخر هستی،آخری... و این به این معنی نیست که
"بد" ی. اول بودن اما-به خودت نگیر- ،آدم را حریص می کند. دوست هایت را مثل
تراکتور می بینی.تراکتورهایی که می خواهند از رویت رد بشوند و تو را له
کنند. آدمها می شوند رقیب و دوستها می شوند دشمن. اصلا دنیا یک جوری
سیاه و سفید می شود. تعریف آدمها را به چشم "عامل انحرافی تمرکز" می
بینی.فکر می کنی پشت تعریف ها دارند نفرینت می کنند.دوست داشتنها را هم بد
می بینی.فکر می کنی چون اولی دور و برت شلوغ شده است.اشتباه هم نیست.آدمها
همه از بالا بودن لذت می برند و نزدیک کسی ایستادن که بالای قله است،این
شانس را به آدم می دهد که دستش را بگیرد و بالا بیاید. ببین...این طور که
نگاه کنی، تو دیگر خودت نیستی....تو همان آدمی هستی که نفر اول است، همانی
که بهترین است...هیچ کس از خودت حرف نمی زند. از اول بودنت می
گوید.....اشتباه نکن. من هم عاشق اول بودنم. عاشق اینکه کارهایم را-هرچه
باشد- به بهترین نحوی که می توانم انجام دهم. گفتم به بهترین نحوی که می
توانم و این لزوما به این معنا نیست که بهتر از همه.ممکن است جفتش در نهایت
به یک چیز برسد. اما فکر کردن به اینکه باید بهتر از "همه" باشم،آدم را
دیوانه می کند.اضطراب آدم را مثل پتوهای سردی که بیشتر لرز به جان آدم می
اندازد تا گرما، در بر می گیرد.آدم به هرجایی چنگ می زند که خودش را بالا
نگه دارد....
آن وقته هایی که گودر بود و شبانه روزم را توی گودر می گذراندم،عادت کرده بودم هر وقت شعر قشنگی لابلای نت های آدمها ،توی کامنتهایشان یا هرجای دیگری می دیدم سریع کپی پیستش می کردم روی این صفحه های کوچک بنفش و زرد و آبی روی دسکتاپم. این اواخر زیاد شده بودند.خیلی زیاد.نزدیک 60-70 تا شعر ناب که وقتی می خواندمشان موهای بدنم سیخ می شد.وقتی می خواندمشان دوباره و سه باره و چندباره برای خودم تکرارشان می کردم.با خودم می خواندم:"دستهایم را باز کرده ام/اگر نیایی/ به مترسکی می مانم...".با خودم می خواندم "سربازها به نام پرچم می دوند/به نام پرچم به خاک می افتند ..."- همین الان ادامه ی این شعر را یادم رفت و جایی نیست که از روی آن بنویسمش- .مضمونش این بود که سربازها به خاطر پرچمی می میرند که با باد به هر سو می چرخد....این شعر را می خواندم و با خودم فکر می کردم چقدر درست است؟ گاهی که دلم می گرفت با خودم می خواندم:"دلم گرفته برایت زبان ساده عشق است/سلیس و ساده بگویم،دلم گرفته برایت".گاهی شعر کاملی که با "تو نقش جهان،هر وجبت ترمه و کاشی/من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی" شروع می شد را با خودم بلند بلند زمزمه می کردم.از آن شعرهایی بود که شاعر بودن شاعرش را فریاد می زد....گاهی می خواندم"افتادم به جاده ای که دوست می داشتم/ و جاده مرا برد...برد....برد.... به جایی که دوست نمی داشتم" یا "می دانم این جاده ای که زیر پای تو نشسته است/یک روز تو رار از من می گیرد"..."در تو هزار مزرعه خشخاش تازه است/آدم به خنده های تو معتاد می شود".گاهی شعر خیام را می خواندم "ای آنکه نتیجه ی چهار و هفتی /وز هفت و چهار دائم اندر تفتی/می خور که هزار باره بیشت گفتم/باز آمدنت نیست چو رفتی، رفتی" و با خودم فکر می کردم چهار و هفت یعنی چه؟!.....خیلی بودند.شعرهای قشنگی که تک تکشان را با عشق جمع کرده بودم خیلی بودند.... و این بود یکی از دردناکترین خاطرات زندگی من....وقتی لپ تاپ را روشن کردم و دیدم صفحه ی دسکتاپ خالی خالی است.... پ.ن: 1/چنان به موی تو آشفته ام به بوی تو مست/که نیستم خبر از هرچه در دو عالم هست 2/مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم/که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم 3/تو دیگه داری میری،این اختتام رویاست/این آخرین سکانس فیلم کازابلانکاست... 4/از تخلیه های ذهنی ... 5/یه بخش کوچیک از شعر(های) خوبی که خوندید رو برام بنویسید:)
بعدشم اینکه ادای آدمای بدبخت رو در نیار دختر جان! کی بود می گفت آدم مشکلات خوب داره و مشکلات بد! اینایی که تو داری مشکل خوبن! پس فردا انقدر مشکلای حل نشدنی داری که دعا می کنی به جاش صد تا از این مشکلای خوب داشتی...
سال هایی بود که فکر می کردم باید همیشه اول باشم.اول بودن،خیلی چیزهای خوب
را از من گرفت.چیزهایی که وقتی به پشت سرم نگاه می کنم حسرتشان را می
خورم. از یک جایی به بعد همه چیز را رها کردم. همه ی این وسواس های استرس
زای لعنتی را دور ریختم.پیش خودم گفتم زندگی کردن را از یک جایی باید شروع
کرد.شروع کردم و این دفعه از راهی که برای خودم قابل درک بود، رفتم. راستش
را بخواهی خیلی جنگیدم با آن حس حریصانه و خودخواهانه لعنتی ... خیلی وقتها
گوشهایم را گرفتم که حرفهای بقیه را نشنوم،چشم هایم را بستم که چشم های
پرسش گر بقیه را نبینم. یاد گرفتم که نباید برای همه پاسخی داشت. اینکه
جواب خودم را بدهم، بفهمم خودم می خواهم چه کار کنم، کافیست.هم کافی و هم
لازم.
آن دوران را پشت سر گذاشته ام.آن حس مسخره لعنتی کمتر به سراغم می آید و هر
وقت دوباره سر بر می آورد، می خندم و به ادامه زندگی نگاه می کنم.این طور
که زندگی می کنم شادترم. درست است گاهی وقتها به هم می ریزم، گریه می کنم
مثل بچه ها، به برج میلاد خیره می شوم و فکر می کنم چه کار کرده ام؟،اما
این همه زندگی نیست....زندگی خیلی زیباتر شده است...روی قشنگش را خیلی
بیشتر از روی تاریکش ، نشانم می دهد...
اول بودن، به قیمتی که یک شب از غصه دق کنی و فردا مثل یک جنازه از تخت
بلند شوی هیچ خوب نیست.اول بودن به قیمت اینکه مادرت -حتی یک لحظه- دلش
بلرزد، نمی ارزد...می دانم ... می دانم این حرفها مثل حرف های کسیست که هدف
تو را نمی فهمد.دنیایش از دنیای تو جداست و چیزی از پیشرفت در زندگی نمی
داند...
کاش به خوبی بودی که فکر می کردم.می دانم هستی.اما همین اول بودن،این اول
بودن لعنتی از تو کارهایی می خواهد که از خوبی هایت کم می کند.کاش می شد
بدون اینکه مستقیم توی چشمهایش نگاه کنی، تصاحبش می کردی...
یک روز که لپ تاپم را داده بودم به یکی از بچه ها برای ارائه ی شان،تک تک این صفحه های کوچک را بست که یک وقت چشم استاد و دانشجوهای فضول به شعرهای عاشقانه اش نیفتد.یک وقت "می توانی بفهمی چقدر دوستت دارم؟ می توانی این رادرک کنی....." را نبینند....تک تک این صفحه ها بسته شدند.برای همیشه...
آدم اندوه های بزرگ داره و اندوه های کوچیک...این مشکلات کوچیک باعث می شن پس فردا اندوه های بزرگ نداشته باشی...-حالا واقعا می شن؟ خدا کنه...-
+چند وقته دارم از این پستهای آبکی می ذارم اینجا؟حسابش از دستم در رفته...
+میشه با طیب خاطر گفت لعنت به این درس مزخرف SE
| Design By : Night Skin |

